تبليغاتX
نکات آموزنده
پیام های آموزشی

جهنم ایرانیها
خشايار و بهروز خالي بند را ميبرن جهنم ، اما وسط راه ميگن به شما يه آوانس ميديم
!

ميگن چيه؟ ميگن اينجا 2 نوع جهنم داريم يکي جهنم ايراني ها يکي جهنم خارجي ها!

ميپرسن فرقش چيه؟ ميگن تو جهنم خارجي ها هفته اي يک بار قيـر داغ ميريزن تو دهنتون اما تو جهنم ايراني ها هر روز!!!

خلاصه خشايار ميگه من ميرم تو جهنم خارجيا و بهروز هم مياد تو جهنم ايرانيا .....

 چند ماهه بعد خشايار ميبينه خيلي ناجوره اينجا ميگه بيچاره بهروز خالي بند که هر روز قير ميخوره!

خلاصه ميره ميبينه بهروز با رفيقاش نشستن دارن حال ميکنن و چاخان.

 خبري هم از قير داغ نيست.

خشاياره ميگه جريان چيه؟ میگن بابا اينجا آخه جهنم ايراني هاست يک روز قيرش نيست!

 يک روز قيرش هست قيفش نيست! يه روز دو تاش هست يارو نمي ياد سر کار !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:2  توسط فاطمه   | 

 فصل پاييزعلاوه بر همراهي با آغاز سال تحصيلي جديد هميشه همراه است با يك مناسبت بزرگ ديگر و آن هم هفته دفاع مقدس است به همين دليل تصميم

 گرفتم به پاس رادمرديهاي مردان روزگاران نه چندان دور دو روايت 

 از زندگي دلاور مرد پهنه آسمان سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايي را

در اينجا بنويسم .

*خدايا دستت را روي سرم بگذار:

      عباس نمازش را بسيار با آرامش و خشوع مي‌خواند. در بعضي

 وقتها كه فراغت داشت آيه " اياك نعبد و اياك نستعين" را هفت بار

 با چشماني اشكبار تكرار مي‌كرد.

به ياد دارم از سن هشت سالگي روزه‌اش را به طور كامل مي‌گرفت.

 او بقدري نسبت به ماه رمضان مقيد و حساس بود كه مسافرتها

 و مأموريتهايش را به گونه‌اي تنظيم مي‌كرد تا كوچكترين لطمه‌اي

به روزه‌اش وارد نشود.

 او هميشه نمازش را در اول وقت مي‌خواند و ما را نيز به نماز اول

 وقت تشويق مي‌كرد.

فراموش نمي‌كنم ؛آخرين بار كه به خانه ما آمد ، سخنانش دلنشين‌تر

 از روزهاي قبل بود.

 از گفته‌هاي او در آن روز يكي اين بود كه:

وقتي اذان صبح مي‌شود پس از اينكه وضو گرفتي به طرف قبله

 بايست و بگو:

 اي خدا ! اين دستت را روي سر من بگذار و تا صبح فردا برندار.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:24  توسط فاطمه   | 

حرف شیطان را باور می کنی؟

آن یکی، «الله» می گفتی شبی               تا که شیرین می شد از ذکرش لبی
گفت شیطان: آخر ای بسیارگو                این همه «الله» را «لبیک» کو؟
می نیاید یک جواب از پیشِ تخت           چند «الله» می زنی، با روی سخت
او شکسته دل شد و بنهاد سر                 دید در خواب، او خَضِر را در خَضَر
گفت: «هین، از ذکر چون وامانده ای؟      چون پشیمانی، از آن کش خوانده ای؟»
گفت: لبیکم، نمی آید جواب                     زان همی ترسم، که باشم ردّ باب
گفت: آن «الله» تو «لبیک» ماست          وان نیاز و درد و سوزت، پیک ماست
ترس و عشقِ تو، کمندِ لطف ماست         زیر هر یا ربّ تو، لبیکهاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:38  توسط فاطمه   | 

راه های دوری از شیطان

 پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): نماز چهره شیطان را سیاه می کند؛

صدقه دادن پشت او را و دوستی در راه خدا، ریشه اش را می شکند؛

 و وقتی چنین کردید، از شما به فاصله شرق و غرب دوری کند.                          

                        کنزالاعمال، ج 7، ص 284، ح 18893

 

      

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:35  توسط فاطمه   | 

لطف خدا :

 

 روزی شـیـطان عرض کـرد که، الهی! بندگان تـو، تـو را دوسـت

 می دارند و نافـرمانی تو می کنند و مــرا دشمن دارند و اطاعتم

 می نمایند.

  خطاب رسید که ای ابلیس! به واسطه همان دوستی که با من دارند

 و دشمنی که با تو دارند، از نافرمانی های آنها درخواهم گذشت.

                                              

                                                کشکول شیخ بهائی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 8:20  توسط فاطمه   | 

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من

بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد.

سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

وهرکه آمدچیزی خواست.یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد

 و یکی آسمان را.در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای

بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی

 ازخودت رابه من بده.وخداکمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد.

 تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را

خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.هزاران سال است که او

می تابد. روی دامن هستی می تابد.

وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند

که این همان چراغی است که روزی خدا آن رابه کرمی کوچک بخشیده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط فاطمه   | 


دعاي عظيم القدر از پيامبر اكرم(ص) روايت شده

كه آن حضرت فرمود:

ابليس گفت من هفت اسم مي دانم هرگاه بخوانم

 

مجددا به درجه رفيعه سابقه خودم مي رسم:

 

 اما خداوند اين اسماء را از ياد او مي‌برد.

 

حضرت مي‌فرمايد:هركس اين اسماء را بخواندهرچه از خدا طلب كند

 

 به او عنايت فرمايد.

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

يا' اِلهَ الْبَشَر وَ يا' عَظيمّ الْخَطَر وَ يا' مَعْروفَ الْاَثَر وَ يا' سَريِعَ الْظَّفَر وَ يا'

 

عَزيِزَالْمَنَ وَ يا و'اسِعَ الْمَغْفِرَةوَ يا'ما'لِكَ يَوم الْدّين اِيّاكَ نَعْبُدُوَ اِيّاكَ نَسْتَعين.

 

بِرَحْمَتِكَ يا' اَرْحَمَ الرّاحِمين.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:30  توسط فاطمه   | 

 هوالباقي ...

 گویند: صاحبدلی ، برای اقامه ی نماز به مسجدی رفت .

نمازگزاران،همه اورا شناختند؛پس ازاوخواستندکه پس ازنماز،

 بر منبر رود و پند گوید . او پذیرفت .

 نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود.

 مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست .

  بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود .

آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم ! هر کس از شما که می داند

 

امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !

 

 کسی برنخاست .

 

گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !

 بازکسی برنخاست .

 گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛اما برای رفتن نیز آماده نیستید ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:16  توسط فاطمه   | 

بوسه بر دست خدا :

امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام هنگامی که به مستمندی صدقه می داد

 

 دست خود را مي بوسيد ..

 

شخصی از آن حضرت راز این بوسیدن را پرسید.

 

امام علیه السلام در پاسخ فرمودندصدقه مومن قبل از اینکه به دست فقیر و نیازمند

 

برسد به دست خداوند میرسد از این رو من دست خود را می بوسم) .

 

انگاه حضرت برای تعلیل گفته اش این آیه شریفه را قرائت فرمودند :

 

"الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده و یاخذ الصدقا

 

  یعنی :

 

 آیا نمی دانستند که فقط خداوند توبه را از بندگانش می پذیرد و صدقات را می گیرد . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:12  توسط فاطمه   | 

مرخصي طولاني

شاگرد يکي از تجار بازار به خانه يکي از بدهکاران رفت و گفت : اين صورت بدهي شماست .

- حاجي آقا به من گفت بدون گرفتن طلب برنگردم .

بدهکار گفت :

 - به ، عجب شانسي آورده اي . ديگر مرخصي از اين طولاني تر گيرت نمي آيد !

گنجينه لطايف

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:8  توسط فاطمه   | 

دو دفعه شاد شدم

 شخصي پرخور با يك نفر كور هنگام افطار هم مجموع شد از قضا كور از پر خور ، شكم خواره تر بود و مجال به او نمي داد هنگام رفتن ، پرخور به صاحب خانه گفت : حاج آقا ! خانه احسانت آباد .

من امشب دو دفعه از تو شاد شدم . او ل بار بدان جهت كه مرا با كوري هم مجموع نمودي و چنين انگاشتم كه كاملا خواهم خورد دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اينكه اين كور مرا نخورد .

( ممتاز الحكايه )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:46  توسط فاطمه   | 

صلوات و شیرینی عسل

صلوات


روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در نخلستانی نشسته بودند و حضرت علی (ع) نیز در خدمت ایشان حضور داشتند. ناگاه زنبور عسلی نزد آن حضرت آمد و شروع به چرخش دور پیامبر اكرم (ص) نمود.

در این حال حضرت رسول به مولای متقیان فرمودند: یا علی ، این زنبور قصد دارد ما را ضیافت دهد ، و می گوید كه مقداری عسل در فلان محل قرار داده ام ، امیرالمؤمنین علی (ع) را بفرستید ، تا آن را بیاورد. لذا حضرت علی (ع) رفتند و آن عسل را یافته و در مجلس حاضر نمودند.

رسول خدا از زنبور پرسیدند: غذای شما كه شكوفه تلخ است ، به چه سبب آن شكوفه به عسل شیرین مبدل می شود؟ زنبور عرض كرد: یا رسول الله، این شیرینی از بركت وجود شماست ، چون هر وقت كه مقداری شكوفه بر می داریم ، بلافاصله الهام می شود كه سه نوبت بر شما صلوات بفرستیم و از بركت فرستادن صلوات ، شكوفه تلخ به عسل شیرین مبدل می شود.

منبع:خزینة الجواهر ص 586/ لمعات الانوار، ص 53.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:18  توسط فاطمه   | 

لحظه اي صبرکن

ظريفي با عربي همراه شد در آن اثنا از او پرسيد : چه نام داري ؟

گفت : مطر ، يعني باران .

پرسيد : کنيت تو چيست ؟

گفت : ابوالغيث ، يعني پدر باران .

پرسيد : پدرت چه نام دارد .

گفت : فرات . پرسيد : کنيت او چيست .

گفت : ابوالفيض يعني پدر آب روان

پرسيد : نام مادرت چيست . گفت : سحاب يعني ابر – پرسيد : کنيت او چيست .

گفت : ام البحر : يعني مادر دريا

گفت براي خدا ، لحظه اي باش تا زورقي پيدا کنم و گرنه در همراهي با

 تو غرق خواهم شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:54  توسط فاطمه   | 

بهشت و جهنم

واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت می گفت و از جهنم حرفی نمی زد.یکی از حاضرین
 
پای منبر خواست مزه ای بیندازد گفت:ای آقا،شما همیشه از بهشت تعریف می کنید،
 
یک بار هم از جهنم بگویید.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان می روید و
 
می بینید.بهشت است که چون نمی روید لااقل باید وصفش را بشنوید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:53  توسط فاطمه   | 

در زمان حکومت حضرت سلیمان (ع) مردی ساده اندیش در حالی که سخت ترسیده و وحشت کرده بود و چهره اش زرد و لبهایش کبود شده بود به سرای سلیمان (ع) پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: ای سلیمان به من پناه بده سلیمان به او گفت چه شده ؟ او عرض کرد عزرائیل با خشم به من نگاه کرد وحشت کردم از شما تقاضای عاجزانه دارم که به باد فرمان دهی که مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائیل رهایی یابم. سلیمان به تقاضای او توجه کرد.
               باد را فرمود تا او را شتاب                      برد سوی خاک هندستان برآب
روز بعد سلیمان (ع) عزرائیل را دید و گفت چرا به این بینوا با دیده خشم آلود نگاه کردی که از وطن آواره و بی خانمان شد. عزرائیل گفت : خداوند فرموده بود که من جان او را در هندوستان قبض کنم و چون او را در این جا دیدم از این رو در فکر فرو رفتم و حیران شدم با تعجب گفتم اگر او دارای صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز کند به آنجا نمی رسد.
            چون به امر حق به هندستان شدم                 دیدمش آنجا و جانش بستدم
به هندوستان رفتم و دیدم او آنجا است و در نتیجه جانش را گرفتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:14  توسط فاطمه   | 

می گویند روزی مردی در خواب می بیند که شیطان در

حال رد شدن از مکانی است فرد بیننده خواب شیطان

را می بیند که ریسمان ها تا طناب های بزرگی بر دوش

شیطان است آن فرد از شیطان می پرسد این ریسمان

ها و طناب های بزرگی که بر دوش توست چیست و آن

ها را کجا می بری شیطان پاسخ داد این ها همیشه بر

دوش من هستند و با این ریسمان ها بنده هایی که

ایمان سست دارند را به دنبال خود می کشم و با این

طناب های بزرگ سعی در کشیدن بنده های مومن و

خدا ترس را دارم آن مرد از شیطان پرسید برای کشیدن

 من دنبال خودت از کدام نوع طناب استفاده می کنی

شیطان پاسخ داد من برای کشیدن تو به دنبال خودم

نیازی به این ریسمان ها ندارم تو خود از من نیز جلو تر

هستی...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:50  توسط فاطمه   | 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...
 
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:" با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند. "
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:54  توسط فاطمه   | 

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

 

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

 

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

 

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

 

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی

 در حق تو نكرده ام»

 

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

 

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن

را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛

 تو را زمین می زند.»

 

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

 

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی،

برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛

 فعلاً برو سواری بیاموز .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:52  توسط فاطمه   | 

حضرت یوسف در زمان سلطنتش در قصر نشسته بود

 دید جوانی با لباس كهنه و چروك از پای قصر او عبور مینماید

 جبرئیل شرفیاب خدمتش بود عرض كرد :

            ای یوسف این جوان را میشناسی ؟

فرمود نه عرض كرد: این همان طفلی است كه در گهواره به

سخن در آمد و شهادت بپاكدامنی تو داد از لوث عصیان عزیز

مصر .

حضرت فرمود:او را بر من حقی است.

 پس فرستاد آنجوان را احضار نمودند:

 چون حاضرش كردند، امر نمود او را تنظیف نموده و اكرام و انعام

زیاددر حق او مرعی داشت .

جبرئیل از وضع حضرت یوسف با آن جوان تبسم نمود .

یوسف فرمود :

یا اخا جبرئیل در حق او كم احسان نمودم كه تبسم كردی ؟

عرض كرد: نه و لیكن تبسم من از آنجهت بود كه

هر گاه تو مخلوقی هستی كه در حق این جوان بواسطه یك

 شهادت حقی در باره تو در حال بی شعوری از او ناشی شده

است این همه احسان بنمایی،

پس آیا خداوند كریم در حق بنده مومن خود كه تمام عمر شهادت

 حق بر توحید او داده چقدر احسان خواهد نمود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:32  توسط فاطمه   | 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند

 

 به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

 

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به  هنگام غروب ،

 

رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،

 

 رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

 

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط

 

دو اثررا انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که

 

 کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.

 

در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ،

 

 و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه چپ دریاچه ،

 

خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش

 

 آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی

 

 آماده است.تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد .

 

 اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.

 

آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ،

 

 و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.


این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده

 

بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو

 

نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ،

 

جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه

 

طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

 

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده

 

جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.

 

بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ،

 

بی مشکل ،بی کار سخت یافت می شود ،

 

 چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ،

 

 آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی

 

آرامش است."

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:12  توسط فاطمه   | 

چون شيرين زبوني باهات دوستم!!

گل          

 مَن عَذُبَ لِسانُهُ كَثُرَ اِخوانُهُ (1)

                هر كه خوش‌زبان باشد، برادران و دوستانش زياد شوند.

 

هر كه مردمان را [به] نيكويى [سخن] گويد

 و به گِرد عثرات [و خطاهاي] ايشان نگردد،

 ايشان او را دوست گيرند و با او چون با برادران، زندگانى كنند.

   " گر زبانت خوش است، جمله‌ي خلق                      در مــودّت بـرادران تـــواَنـد

  ور زبـانـت بـد اسـت ، در خـــــــانـه                           خصمِ جانِ تو، چاكران تواَند"

 1- ميزان الحكمة ج 3 ص 2743

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:34  توسط فاطمه   | 

گفتگوی دروغ و حقیقت:

 

روزی دروغ به حقیقت گفت :

میل داری باهم  به دریا برویم وشنا کنیم حقیقت ساده لوح پذیرفت.

 وگول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

  وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد

                        دروغ حیله گر لباسهای اورا پوشید ورفت

از آن روز حقیقت عریان وزشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .

 

پس ای بهترینم به ظاهر حرفها اکتفا نکن که حقیقت در پس پرده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:24  توسط فاطمه   | 

شيطان از فريب چند طايفه عاجز است

امام صادق عليه السلام فرمود:

شيطان گفت : من از حيله كردن پنج طايفه عاجزم ،

 غير از اين پنج طايفه بقيه مردم در اختيار من هستند.

اول : كسى كه در همه كارهايش بر خدا توكل كند

 و به ريسمان الهى چنگ زند.

دوم : آن كه شب و روز مشغول ذكر خدا باشد

 و تسبيح گويد.

سوم : بنده اى كه در همه جا آن چه براى خود

 مى پسندد، براى برادر مؤمن خود

 هم همان را بخواهد.

چهارم : آن كه وقتى مصيبت و بلايى

بر سر آن آيد جزع و فزع نكند.

پنجم : كسى كه راضى به قسمت و قدر الهى

باشد و اندوه روزى نخورد.

 

بحار، ج 73، ص 351.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 19:1  توسط فاطمه   | 

امان از شايعه پراكني . . .

دفعه بعدکه شايعه اي روشنيديد وياخواستيد

شايعه اي را تکرارکنيد اين فلسفه رادرذهن

 خودداشته باشيد!

دريونان باستان سقراط به دليل خردودرايت فراوانش

 موردستايش بود.

روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،

باهيجان نزداوآمدوگفت:

سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبرکن.

قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم

 آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي."

مردپرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.

قبل ازاينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،

لحظه اي آنچه راکه قصدگفتنش راداري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است.

کاملامطمئني که آنچه راکه مي خواهي به من بگويي

حقيقت دارد؟

مردجواب داد:"نه،فقط درموردش شنيده ام."

سقراط گفت:"بسيارخوب،

پس واقعا نميداني که خبردرست است يانادرست.

حالابياپرسش دوم رابگويم،

"پرسش خوبي"آنچه راکه درموردشاگردم مي خواهي

 به من بگويي خبرخوبي است؟"

مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"

سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بددرموردشاگردم

 که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"

مردکمي دستپاچه شدوشانه بالاانداخت.

سقراط ادامه داد:"واماپرسش سوم سودمندبودن است.

آن چه راکه مي خواهي درموردشاگردم به من بگويي

 برايم سودمنداست؟"

مردپاسخ داد:"نه،واقعا…"

سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي

که نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست

 پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:40  توسط فاطمه   | 

امان از شايعه پراكني . . .

دفعه بعدکه شايعه اي روشنيديد وياخواستيد شايعه اي را تکرارکنيد اين فلسفه رادرذهن

 خودداشته باشيد!دريونان باستان سقراط به دليل خردودرايت فراوانش موردستايش بود.

روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،باهيجان نزداوآمدوگفت:

سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبرکن.

قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي."

مردپرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.

قبل ازاينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه راکه قصدگفتنش راداري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است.

کاملامطمئني که آنچه راکه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟

مردجواب داد:"نه،فقط درموردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيارخوب،

پس واقعا نميداني که خبردرست است يانادرست.

حالابياپرسش دوم رابگويم،

"پرسش خوبي"آنچه راکه درموردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"

مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"

سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بددرموردشاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"

مردکمي دستپاچه شدوشانه بالاانداخت.

سقراط ادامه داد:"واماپرسش سوم سودمندبودن است.

آن چه راکه مي خواهي درموردشاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟"

مردپاسخ داد:"نه،واقعا…"

سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي

که نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست

 پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟"

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:38  توسط فاطمه   | 

كودك باهوش و خداشناس :

يكى از حكماى بزرگ به ديدن يكى از دوستان خود رفت .
آن شخص پسر كوچكى داشت كه با وجود كـوچـكـى سـن , خـيـلى هوشياربود.
حكيم به آن طفل فرمود: اگر به من بگويى خدا كجاست , يك عددپرتقال به تو خواهم داد.
پسر با كمال ادب جواب داد: من به شما دودانه پرتقال مى دهم اگربه من بگوييد خدا كجانيست .
حكيم از اين پاسخ و حاضر جوابى متعجب گرديد و او را موردلطف خود قرار داد.(87)

بـيـان : گـرايـش بـه خدا, در نهاد همه انسان ها به وديعه گذاشته شده است .
كما اين كه خداوند مى فرمايد: همه افراد بر فطرت خداشناسى آفريده مى شوند.
اين فطرت پاك و الهى بايد دور از محيطهاى آلوده حفظ شود,وگرنه در محيط آلوده , فطرت نيز از مسير الهى خود منحرف خواهدشد.

 دانستنيهاى تاريخى , ص 398.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:10  توسط فاطمه   | 

داستانى عبرت آموز از طمع كار

گنجشک

شعبى رحمة الله عليه گويد كه: صيادى گنجشكى گرفت، گنجشک گفت: مرا چکار خواهى كرد؟ گفت بكشم و بخورم. گفت: از خوردن من چيزى حاصل تو نخواهد شد ولي اگر مرا رها كنى سه سخن به تو مي‌آموزم كه براي تو بهتر از خوردن من است. صياد گفت بگو. گنجشک گفت يك سخن در دست تو بگويم، و يكى آن وقت كه مرا رها كنى و يكى آن وقت كه بر كوه نشينم.

گفت: اوّلي را بگو. گفت: هر چه از دست تو رفت براي آن حسرت مخور. پس صياد او را رها كرد و بر درخت نشست و گفت: محال را هرگز باور مكن و پريد بر سر كوه نشست و گفت: اى بدبخت اگر مرا مي‌كشتى اندر شكم من دو دانه مرواريد بود هر يكى بيست مثقال، که توانگر مى‌شدى و هرگز درويشى به تو نمي‌رسيد .

مرد انگشت در دندان گرفت و دريغ و حسرت خورد و گفت باز از سومي بگو. گنجشک گفت: تو آن دو سخن را فراموش كردى سومي را مي‌خواهي چکار؟ به تو گفتم براي گذشته اندوه مخور و محال را باور مكن. بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نيست آن وقت چگونه در شكم من دو مرواريد چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته، غم خوردن چه فايده؟ گنجشک اين سخن گفت و پريد و اين مَثَل براى آن گفته مي‌شود كه چون طمع پديد آيد؛ همه محالات باور كند .

راه علاج مرض خطرناك طمع، توجه به حضرت حقّ، و بيدارى نسبت به قيامت كبرى، و چشم پوشى از نامحرم، و ديده بستن از اموال و حقوق مردم و قناعت به داده حقّ و محصول كار خويش است .

ابن السماك رحمة الله عليه گويد: طمع رسنى است بر گردن، و بندى است بر پاى . رسن از گردن، خود بيرون كن تا بند از پاى برخيزد.

در هر صورت راه علاج مرض خطرناك طمع، توجه به حضرت حقّ، و بيدارى نسبت به قيامت كبرى، و چشم پوشى از نامحرم، و ديده بستن از اموال و حقوق مردم و قناعت به داده حقّ و محصول كار خويش است .

چون به عنايت و كرامت او نظر داشته باشى و به داده جناب او قناعت ورزى از ذلّت طمع رهائى يابى و به خير دنيا و آخرت و عزّت امروز و فردا رسى.

منبع:

عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، حسين انصاريان، جلد 10.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 10:9  توسط فاطمه   | 

کودک با هوش و حاضر جواب:

 

از گروه >> افسانه ها و روايتها>>حكايتهاي خواندني:

 
روزی «محمد علی پاشا» - حاکم مصر- از کوچه ای عبور می کرد.

 

در سر راه خویش، پسر نُه ساله ای را دید. به او گفت:

 

سواد داری یا نه؟

 

پسرک جواب داد:«قرآن را خوانده ام و تا سوره انا فتحنا ...راحفظ

 

کرده ام.»

 

پاشا از این پسر خوشش آمد و یک دینار طلا به او بخشید.

 

 پسرک، سکه را بوسید و پس داد؛ سپس گفت: از قبول این معذورم.

 

پاشا با تعجب پرسید: چرا؟ طفل گفت:

 

پدرم سخت مرا تنبیه خواهد کرد؛

 

زیرا می پرسد که این سکه طلا را از کجا آورده ای؟

 

اگر من بگویم که سلطان پاشا به من لطف کرده،

 

می گویدکه دروغ می گویی؛  

 

چون لطف و بخشش سلطان از هزار دینار کمتر نیست.

 

 پاشا بسیار خوشحال شد و از هوش و زکاوت او متعجب گردید.

 

 بعد پدرش را خواست و مخارج تحصیل کودک او را تأمین کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:36  توسط فاطمه   | 

مکافات عمل:

 

از گروه >> افسانه ها و روايتها>>حكايتهاي خواندني :

 

مردی از غلام خود خواست که قدری گندم بکارد. غلام جو

 

 

 کاشت.وقت درو که رسید، به اعتراض گفت: مگر نگفته بودم که گندم

 

 بکاری؟ چرا خلاف امر من انجام دادی و جو کاشتی؟! غلام در جواب

 

گفت:

 

 گمان  می کردم از جو هم گندم می روید. گفت: ای غلام نادان! آیا

 

 دیده ای که کسی جو بکارد و گندم بردارد؟ غلام گفت: چگونه است

 

که تو گناه می کنی و انتظار ثواب داری؟ از مکافات عمل غافل مشو

 

  

گندم از گندم بروید جو ز جو ....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:5  توسط فاطمه   | 

کودک هوشیار :

 

از گروه >> افسانه ها و روايتها>>حكايتهاي خواندني
مردی پسر کوچکی داشت. روزی به او گفت: پسرم امروز بیا تا به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه بچینیم. پسر خردسال همراهش حرکت کرد
به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدند. پدر به پسر گفت: همین جا منتظر باش و به اطراف اندکی بنگر تا کسی ما را نبیند.! سپس خودش بر درخت رفت و مشغول چیدن میوه گردید. چند دقیقه ای که گذشت، پسر فریاد کشید: پدر! یک نفر دارد ما را می بیند.! پدر ترسان و به شتاب از درخت پایین آمد و پرسید: او که ما را می بیند کجاست؟ پسر هوشیار پاسخ داد: او خدایی است که همه را می بیند و بر همه آگاه است. پدر از این سخن فرزند خود شرمگین شد و برای همیشه از کار زشت خویش دست برداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:0  توسط فاطمه   | 

 "هوالمحبوب"

جلسه محاكمه عشق بود...
و قاضي عقل...
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود...
يعني فراموشي...
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت...
ولي همه اعضا با او مخالف بودند...
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق...
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟!...
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟!...
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد!...
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟!...
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند...
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند...
عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بيزارند...
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده...
چرا هنوز از او حمايت ميكني ؟!...
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود...
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار مي كند...
و فقط با "عشق" ميتوانم يك "قلب واقعي" باشم...
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 11:42  توسط فاطمه   | 

جريان ملاقات حضرت ابراهيم عليه السلام با عابد

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد: حضرت ابراهيم عليه السلام براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مى‌گشت، روزى گذرش به بيابانى افتاد، شخصى را ديد جامه مويين پوشيده و با صداى بلند نماز مى‌خواند.

ابراهيم عليه السلام از نماز او تعجب کرد، نشست و انتظار کشيد تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمى‌کرد، چون بسيار به طول انجاميد ابراهيم عليه السلام او را  با دست تکان داد و گفت: با تو کارى دارم نمازت را تمام کن .

عابد دست از نماز کشيد و کنار ابراهيم عليه السلام نشست.

ابراهيم عليه السلام از او پرسيد براى چه کسى نماز مى‌خوانى؟

گفت: براى خدا .

پرسيد: خدا کيست؟

گفت: آن کس که من و تو را خلق کرده است.

گفت: طريق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى کنم، خانه‌ات کجاست که هر گاه خواستم تو را ملاقات کنم به ديدنت بياييم ؟

عابد گفت: خانه من جايى است که تو را به آنجا راه نيست .
ابراهيم عليه السلام گفت: خداوند متعال هرگاه بنده‌اش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمى‌رساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز کند، اما وقتى بنده‌اى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مى‌کند و يا نااميدش مى‌کند که ديگر دعا نکند و بيشتر از آن با خدا صحبت نکند.

ابراهيم عليه السلام گفت: يعنى کجاست؟

گفت: وسط دريا.

پرسيد: پس تو چگونه مى‌روى؟

گفت: من از روى آب مى‌روم .

ابراهيم عليه السلام گفت: شايد آن کس که آب را براى تو مسخر کرده است، براى من نيز چنين کند، برخيز تا برويم و امشب را با هم باشيم .

آن دو حرکت کردند، وقتى به دريا رسيدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حرکت کرد، حضرت ابراهيم عليه السلام نيز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .

آن مرد از اين کار ابراهيم عليه السلام خيلى تعجب کرد. وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم عليه‌السلام از او پرسيد: خرج و مخارج زندگى‌ات را از کجا تامين مى‌کنى؟

گفت: از ميوه اين درخت، آن را جمع مى‌کنم و در تمام سال با آن معاش مى‌کنم.

ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: کدام روز از همه روزها بزرگتر است؟

گفت: روزى که خدا خلايق را بر اعمالشان جزا مى‌دهد.

ابراهيم عليه السلام گفت: بيا دست به دعا برداريم، يا تو دعا کن من آمين مى‌گويم و يا من دعا مى‌کنم تو آمين بگو.

عابد گفت: براى چه دعا کنيم؟

ابراهيم عليه السلام گفت: دعا کنيم که خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا کنيم که خدا مؤمنان گناهکار را مورد آمرزش قرار دهد.

عابد گفت: نه، من دعا نمى‌کنم .

پرسيد: چرا؟

گفت: براى اين که سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مى‌کنم ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مى‌کنم که از خداوند چيز ديگرى بخواهم .

ابراهيم عليه السلام گفت: خداوند متعال هرگاه بنده‌اش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمى‌رساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز کند، اما وقتى بنده‌اى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مى‌کند و يا نااميدش مى‌کند که ديگر دعا نکند و بيشتر از آن با خدا صحبت نکند.

آن گاه ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: حالا بگو ببينم چه چيزى از خدا خواسته‌اى که او براى تو برآورده نکرده است؟

مرد عابد گفت: روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم که ناگاه کودکى را در نهايت زيبايى و جمال، با سيمايى نورانى، موهايى بلند و مرتب ديدم که چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو که گويى بر بدن آنها روغن ماليده بودند، مى‌چرانيد. من از آنچه ديده بودم بسيار خوشم آمد. گفتم: اى کودک زيبا، اين گاو و گوسفندها مال کيست؟ گفت: مال خودم است . گفتم: تو کيستى؟ گفت: من پسر ابراهيم خليل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند کردم و از خدا خواستم که خليلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است که هنوز خبرى نيست .)

ابراهيم عليه السلام گفت: منم ابراهيم، خليل خدا و آن کودک که مى‌گويى پسر من است .

عابد گفت: الحمدلله رب العالمين که دعاى مرا مستجاب کرد. و آنگاه دست در گردن ابراهيم عليه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسيد و گفت: حالا بيا و تو دعا کن تا من آمين بر دعاى تو بگويم .

ابراهيم عليه السلام دست به دعا بلند کرد و گفت: خداوندا گناهان مؤمنين و مؤمنات را تا روز قيامت ببخش و از آنها راضى باش.

و عابد آمين گفت.

آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: دعاى ابراهيم عليه السلام کامل است و شامل حال شيعيان گناهکار ما تا روز قيامت مى‌شود.

منبع:

برگرفته از کتاب عاقبت بخيران عالم، جلد 2، اثر على محمّد عبداللهى.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:38  توسط فاطمه   | 

گوهر اخلاق

سخاوت حاتم طايي:

روزي حاتم طايي در صحرا عبور مي‌کرد، درويشي راه بر او گرفت و از وي ده هزار دينار کمک بلاعوض خواست. حاتم گفت: ده هزار دينار بسيار خواستي، درويش گفت: يک دينار بده.

حاتم گفت: آن زياده طلبي چه بود و اين کم خواستن از چه سبب است؟

درويش گفت: از شخصي چون تو کمتر از ده هزار دينار نبايد درخواست کرد و به چون تويي کمتر از اين مبلغ نمي‌توان بخشيد!!

حاتم دستور داد ده هزار دينار درخواستي درويش را به او پرداخت کردند.

بلند همت‌تر از حاتم طايي

حاتم طايي را گفتند: از خود بلند همت‌تر در جهان ديده يا شنيده‌اي؟ گفت: بله، روزي براي امراي عرب، چهل شتر قرباني کرده بودم، پس به گوشه صحرايي به حاجتي بيرون رفتم.

خارکني را ديدم که پشته خار فراهم آورده، گفتمش به مهماني حاتم چرا نروي که خلق بر سر سفره او گرد آمده‌اند؟ گفت:

هر که نان از عمل خويش خورد، منت از حاتم طايي نبرد.

من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم.

 

يک سخاوت بي‌مانند

حضرت عبدالله بن جعفر طيار(ره) روزي از نخلستاني عبور مي‌کرد. غلامي را ديد در سايه نخلي نشسته و در پيش روي او سگ مفلوکي زانو زده است.

غلام از توبره خود قرص ناني بيرون آورد و پيش سگ انداخت. سگ آن را خورد و غلام گرده ديگري برآورد و باز به سگ داد که آن را نيز خورد. باز براي سومين بار غلام مذکور آخرين قرص ناني را که در توبره داشت پيش سگ انداخت.

عبدالله به نزديکش رفت و از غلام پرسيد: جيره روزانه تو چند قرص نان است؟

گفت: سه قرص نان! عبدالله گفت: سه قرص نان که داشتي براي اين حيوان دادي، پس خود تو چطور روزگار مي گذراني؟

گفت: اين حيوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر فردا زنده باشم روزي هم براي من خواهد رسيد.

عبدالله متعجب شد و بر جوانمردي آن غلام آفرين گفت.

نزد صاحب نخلستان رفت، نخلستان را از او خريداري نمود و غلام را نيز خريد و آزاد ساخت؛ سپس نخلستان را به وي بخشيد.

********************

بخشش حاتم پس از مرگ

داستان جود و سخاوت حاتم فقط به زندگي او ختم نمي‌شود؛ او نه تنها در زمان حيات

بخشنده بود، که نوشته‌اند بعد از حيات نيز دست از جود و جوانمردي برنداشت. آورده‌اند که جمعي از بني‌اميه شبي را در کنار قبر حاتم به صبح رساندند، يکي از آن جماعت که "

ابي الخير" نام داشت، چند بار به سر قبر حاتم رفت و گفت: ما را امشب ميهمان کن که به تو وارد شده‌ايم!!

همراهان، "ابي الخير" را چند بار از اين کار منع کردند، سحر چون اراده رفتن کردند "ابي الخير" گفت: ديشب خواب ديدم که حاتم از گور بيرون آمده و شتر مرا پي کرده است. چون نزديک شتر رفتند، شتر قادر به حرکت نبود، پس آن را کشتند و خوردند. چون گذر آنها بر قبيله "طي" افتاد پسر حاتم را ديدند که شتري را گرفته، مي‌آورد و مي‌گويد: "ابي الخير" کيست؟ سپس آن شتر را به "ابي الخير" تسليم کرد و گفت: پدرم ديشب در خواب به من گفت: من شتر "ابي الخير" را جهت او و همراهانش کشتم، عوض آن را بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:26  توسط فاطمه   | 

گفتگوي شيطان و فرعون

 

روايت شده كه شيطان، به درگاه فرعون آمد، و در را كوبيد، فرعون گفت: كوبنده در كيست؟ شيطان گفت: اگر خدا بودى، مى‌فهميدى چه كسى در را مى‌كوبد، فرعون گفت: اى ملعون داخل شو، شيطان گفت: ملعونى بر ملعونى وارد مى‌شود، پس داخل شد، فرعون به او گفت: چرا بر آدم سجده نكردى تا رانده درگاه خدا و مورد لعن خدا واقع نشوى؟ در جواب گفت چون مانند تو در صلب آدم بود، فرعون به او گفت: آيا بدتر از من و از خودت بر روى زمين سراغ دارى؟ شيطان در جواب گفت: انسان حسود از من و از تو بدتر است. چون حسد عمل نيك انسان را مى‌خورد، همچنان كه آتش هيزم را مى‌خورد و مى‌سوزاند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:20  توسط فاطمه   | 

داستان ديوانه بودن و كور بودن عشقه ( واقعا كه عشق هم كوره و هم ديوونه)

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به
زمين نرسيده بود . فضيلت ها وتباهی هادر همه جا شناور بودند .


آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند. روزی
همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند خسته تر و کسل تراز هميشه !!


 ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :((بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.))همه از اين پيشنهادشاد شدند و ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم


واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست
به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.


ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست
وشروع به شمردن کرد1...2...3
همه رفتند تا جايی پنهان شوند
.


لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان
کرد.


خيانت , داخل انبوهی از زباله پنهان
شد.


اصالت , در ميان ابرها مخفی شد
.

طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .


و ديوانگی مشغول شمردن
بود,79...80...81.


همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود
ونمی توانست تصميم بگيرد.


در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد
95...96...97.


هنگامی که ديوانگی به100 رسيد
عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.


ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که
پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود.


دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکی يکی
همه را پيدا کرد به جزعشق .


او از يافتن
عشق نااميد شده بود.

 

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر بوته گل رز

فرو کرد ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته

بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش

قطرات خون جاری بود.


شاخه به چشمان
عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.
او کور شده بود
.
ديوانگی گفت:((ای وای من چه کردم من چه کردم
, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟))


عشق
پاسخ داد:((تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.))


و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه او  .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:59  توسط فاطمه   |