|
|
|
|
|
کولتون : انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه می گویند ببینند ، ولی از طرز سلوکشان ا ین طوراستنباط می شود که آنها با دوزبان ویک چشم تولد یافته اند، زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند بیشتر حرف می زنند و آنهاییکه هیچ ندیده اند ، دربارۀ همه چیز اظهار نظر می کنند .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:11 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی در صدف خویش،گوهر ساختن است.از پیش شعله گذشتن و نگداختن است.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:29 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
درجزيره ای زيبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی -غم -غرور- عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم! غم با صدای حزن آلود گفت: "آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سا لخورده گفت: "بیا عشق تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: "آن پیر مرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان" عشق با تعجب پرسید: "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟" علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است....... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:15 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را
غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد/ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:52 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
درگوش برگی که خاموش می سوخت گفتم: مسوز, این چنین گرم در خود مسوز! مپیچ, این چنین تلخ بر خود مپیچ! که گر دست تقدیر کور تو را میدواند به دنبال باد , مرا می دواند به دنبال هیچ........." |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:41 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:41 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
||
|
دو دفعه شاد شدم
شخصي پرخور با يك نفر كور هنگام افطار هم مجموع شد از قضا كور از پر خور ، شكم خواره تر بود و مجال به او نمي داد – هنگام رفتن ، پرخور به صاحب خانه گفت : حاج آقا ! خانه احسانت آباد . من امشب دو دفعه از تو شاد شدم . او ل بار بدان جهت كه مرا با كوري هم مجموع نمودي و چنين انگاشتم كه كاملا خواهم خورد دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اينكه اين كور مرا نخورد . ( ممتاز الحكايه ) |
|||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:46 توسط فاطمه
|
|
|||
|
|
|
|
|
صلوات و شیرینی عسل
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در نخلستانی نشسته بودند و حضرت علی (ع) نیز در خدمت ایشان حضور داشتند. ناگاه زنبور عسلی نزد آن حضرت آمد و شروع به چرخش دور پیامبر اكرم (ص) نمود. در این حال حضرت رسول به مولای متقیان فرمودند: یا علی ، این زنبور قصد دارد ما را ضیافت دهد ، و می گوید كه مقداری عسل در فلان محل قرار داده ام ، امیرالمؤمنین علی (ع) را بفرستید ، تا آن را بیاورد. لذا حضرت علی (ع) رفتند و آن عسل را یافته و در مجلس حاضر نمودند. رسول خدا از زنبور پرسیدند: غذای شما كه شكوفه تلخ است ، به چه سبب آن شكوفه به عسل شیرین مبدل می شود؟ زنبور عرض كرد: یا رسول الله، این شیرینی از بركت وجود شماست ، چون هر وقت كه مقداری شكوفه بر می داریم ، بلافاصله الهام می شود كه سه نوبت بر شما صلوات بفرستیم و از بركت فرستادن صلوات ، شكوفه تلخ به عسل شیرین مبدل می شود. منبع:خزینة الجواهر ص 586/ لمعات الانوار، ص 53.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:18 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:40 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
میلاد با سعادت امام حسن عسگری (علیه السلام) را تبریک عرض می کنم. امام حسن عسگری (ع): مومن برای مومن برکت است و برای کافر حجت.![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:34 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:22 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:19 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
در زندگی باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شیشه میكوبی ؛
ابر باش تا منتظرت باشند كه بیایی .
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:58 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره This poem was nominated poem of 2005 When I born, I Black, When I grow up, I Black وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، وقتي مي ميري، خاکستري اي... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:13 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی مثل یك آسمون آبی پر از ابر های سفید كه گاهی
لكه های سیاه به اون حمله میكنند و اونو به گریه میندازند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:8 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:8 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
بهترین چیز این است كه خودت باشی شكوهمند ساده و صادق. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:54 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
آینده اتفاق نمی افتد ،ساخته می شود.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 9:48 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر روزگاری مقام تو پایین آمد ناراحت نشو، زیرا خورشید هر روز هنگام غروب پایین می رود و بامداد روز دیگر بالا می آید – افلاطون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 7:43 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
وجود درختان بسیار بلند بلوط از دانه های بسیار کوچک است. تنها محدودیت در فردای ما تردیدهای ما از امروز است. با اراده ای قوی تصمیم بگیرید و موفق شوید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:25 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
||
|
لحظه اي صبرکن
ظريفي با عربي همراه شد در آن اثنا از او پرسيد : چه نام داري ؟ گفت : مطر ، يعني باران . پرسيد : کنيت تو چيست ؟ گفت : ابوالغيث ، يعني پدر باران . پرسيد : پدرت چه نام دارد . گفت : فرات . پرسيد : کنيت او چيست . گفت : ابوالفيض يعني پدر آب روان پرسيد : نام مادرت چيست . گفت : سحاب يعني ابر – پرسيد : کنيت او چيست . گفت : ام البحر : يعني مادر دريا گفت براي خدا ، لحظه اي باش تا زورقي پيدا کنم و گرنه در همراهي با تو غرق خواهم شد . |
|||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:54 توسط فاطمه
|
|
|||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:39 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:11 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
بهشت و جهنم واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت می گفت و از جهنم حرفی نمی زد.یکی از حاضرین
پای منبر خواست مزه ای بیندازد گفت:ای آقا،شما همیشه از بهشت تعریف می کنید،
یک بار هم از جهنم بگویید.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان می روید و
می بینید.بهشت است که چون نمی روید لااقل باید وصفش را بشنوید.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:53 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 12:40 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا ! در این سال جدید به علمای مسئولیت . به عوام ما علم . به دینداران ما دین . به مومنان ما روشنایی . به روشنفکران ما ایمان . به متعصبین ما فهم . به فهمیدگان ما تعصب . به زنان ما شعور . به مردان ما شرف . به پیران ما بردباری . به جوانان ما اصالت . به اساتید ما عقیده . به پختگان ما بیداری .به بیداران ما اراده . به نشستگان ما قیام . به خاموشان ما فریاد به نویسندگان ما تعهد . به هنرمندان ما درد . به شاعران ما شعور . به محققان ما هدف . به مبلغان ما حقیقت . به حسودان ما شتاب . به خودبینان ما انصاف . به فحاشان ما ادب ..به فرقه های ما وحدت . به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت تسلیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت بخش . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 12:29 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .روز ۲۷ اسفند با کاروا ن راهیان نور به سمت مناطق جنوب حرکت کردیم .و از مناطق
عملیاتی چون ،عملیات فتح المبین ، معراج شهدا،اروند کنار ،شلمچه ،طلاییه و......بازدید کردیم. جای شما خالی . این مناطق چه حال و هوایی دارد. در شلمچه نامه در شهید بابایی که در شلمچه نوشته بود ،توجهم جلب نمود :من دو گل در این صحرا گم کردهام ،ای خاک چه قدر بوی تو خوب است ،ای زمین تو چقدر آشنایی آنقدر که هیچ غریبی در تو احساس غربت نکند ،تو نشان از ملکوت داری و حقا که بر بهشت شرافت داری . قسمت این بود امسال هم مثل پنج سال پیش همراه با دانش آموزان سال نو رادر منطقه جنوبی کشور باشیم. البته امسال سال تحویل در منطقه طلاییه بودیم .شهیدان طلبیده بودند. ان شاء الله باز هم قسمت بکند در این مناطق حضور پیدا کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:21 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
عید آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم اخوان ثالث |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:27 توسط فاطمه
|
|
||