تبليغاتX
نکات آموزنده
پیام های آموزشی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:59  توسط فاطمه   | 

امروز اولین سالگرد وبلاگم است . امیدوارم مورد علاقه کاربران قرار گرفته باشد .

در این وبلاگ سعی بر این بوده که  مطالب متنوع و مختلف از منابع گوناگون آورده شود تا

مورد رضایت شما فراهم شود .شاد باشید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:57  توسط فاطمه   | 

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود:غرور،حرص،دروغ و خیانت،جاه طلبی و...

هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی بد جهنم می داد.حالم را به هم می زد.

دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.

موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.

می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:البته تو با اینها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.

زیرکی و ایمان،آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می خورند.از شیطان بدم می آمد.حرف هایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت...

ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که بین چیزهای دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم،فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود!

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم.

تمام راه لعنتش کردم.تمام راه خدا خدا می کردم.می خواستم یقه نامردش را بگیرم.

عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم،شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم.

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:29  توسط فاطمه   | 


خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم

 

        فقط باید ان را به یاد بیاوریم.(اوسکارو ایلد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:16  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:54  توسط فاطمه   | 

غم ،مانند ابر است ،وقتی که خیلی سنگین شد فرو می ریزد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:28  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:26  توسط فاطمه   | 

          زندگي ، خواب گراني است به ارزاني عمر

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:34  توسط فاطمه   | 

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.

 

هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

 

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:22  توسط فاطمه   | 

زندگی معمایی است که هر کس به اندازه ی حس تشخیص و وسعت محیط و روشنایی

 

فکر خود آن را حل می کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:26  توسط فاطمه   |