|
|
|
|
|
نشانهى ايمان آن است كه راستى
را آنجا كه بتو زيان مىرساند، بر دروغ جائى كه براى تو سودمند است، ترجيح بدهى. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:45 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي پيامبر اكرم (ص) از راهي عبور مي كردند،
در اثناي راه شيطان را ديدند كه خيلي ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيدند: چرا به اين روز افتاده اي؟! گفت: از دست امت تو رنج مي برم و در زحمت بسيار هستم... پيامبر(ص) فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده اند؟ گفت: امت شما 6 خصلت دارند كه من طاقت ديدن و عمل اين خصائص را ندارم.
پنجم: تا نام شما را مي شنوند صــــــــلوات مي فرستند. ششم: ابتداي هر كاري «بسم الله ارحمن الرحيم» مي گويند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:8 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:52 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت یوسف در زمان سلطنتش در قصر نشسته بود دید جوانی با لباس كهنه و چروك از پای قصر او عبور مینماید جبرئیل شرفیاب خدمتش بود عرض كرد : ای یوسف این جوان را میشناسی ؟ فرمود نه عرض كرد: این همان طفلی است كه در گهواره به سخن در آمد و شهادت بپاكدامنی تو داد از لوث عصیان عزیز مصر . حضرت فرمود:او را بر من حقی است. پس فرستاد آنجوان را احضار نمودند: چون حاضرش كردند، امر نمود او را تنظیف نموده و اكرام و انعام زیاددر حق او مرعی داشت . جبرئیل از وضع حضرت یوسف با آن جوان تبسم نمود . یوسف فرمود : یا اخا جبرئیل در حق او كم احسان نمودم كه تبسم كردی ؟ عرض كرد: نه و لیكن تبسم من از آنجهت بود كه هر گاه تو مخلوقی هستی كه در حق این جوان بواسطه یك شهادت حقی در باره تو در حال بی شعوری از او ناشی شده است این همه احسان بنمایی، پس آیا خداوند كریم در حق بنده مومن خود كه تمام عمر شهادت حق بر توحید او داده چقدر احسان خواهد نمود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:32 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط
دو اثررا انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که
کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه چپ دریاچه ،
خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش
آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی
آماده است.تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد .
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ،
و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو
نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ،
جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه
طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده
جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است. بعد توضیح داد :
بی مشکل ،بی کار سخت یافت می شود ،
چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ،
آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:12 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
.وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد
به دلیل آنست که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید. «مارسل پپر.وو» 2.بزرگترین دروغ دنیا چیست ؟ این است که ما در لحظه ای خاص تسلط آنچه برایمان پیش می آید را از دست می دهیم و سرنوشت بر زندگیمان مسلط می شود. این بزرگترین دروغ دنیاست. «پائولوکوئیلو»
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 20:36 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
ناپلئون ميگه حرفي رو بزن كه بتوني بنويسي...
چيزي رو بنويس كه بتوني پاشو امضاء كني...
چیزی رو امضاء كن كه بتوني پاش بايستي.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:50 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:3 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم ها فقط در يك چيز مشتركند: متفاوت بودن . انسانها بايد ياد بگيرند كه اشتباهات هوشمندانه،
قسمتي از هزينه پيشرفت هستند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:28 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
جعبه های سیاه و طلایی در دستانم دو جعبه دارم که روز گار به من داده است. روزگا ر گفت :غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار وشادی هایت را درون جعبه طلایی. گوش کردم . شا دی ها وغصه هایم را درون جعبه ها گذا شتم .
جعبه طلا یی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه ی سیاه روز به روز سبکتر . از روی کنجکاوی جعبه سیا رها باز کر دم تا علت را در یابم . دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد . سوراخ جعبه را به روزگار نشان دادم و گفتم : در شگفتم که غصه های من کجا هستند ؟ با لبخند دلنشینی گفت : همه آنها نزد من اینجا هستند . پرسیدم روزگار !چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟ جواب داد: جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمتهای خو د را بشما ری و |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 18:17 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:26 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه اميد داشته باش
چون هميشه فردايي هست. و جدي از آنها درس بگيريد. معناي خوشبختي را درک نمي کند آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟ نه آنچه آرزويش را داريم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:9 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد
متر را دور "قلبش " مي گذارد نه دور سرش زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند فاصله اين دو را زندگي کنيم بلکه خاطراتي است که از گذشته داريم که فکر مي کنن طلا شدن!!! بر زبان مي آوريد فردا بچشيد با مردمان كوچك آشكار مي شود . لذت تلاش و پيروزي بيشتر است که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:2 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
زنده ماندن یعنی نمردن در دلها
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد
كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد
ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند
کسانی که با افکار عالی و خوب دمسازند ، هرگز تنها نیستند
انديشمند بودن فقط به هنگام خشم معلوم ميشود
ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است
حسادت ما به ديگران بيشتر از ديگران خودمان را نابود ميكند
آن کسانی که می خواهند همواره بی نیاز مانند ، باید ییوسته از آرزوها چشم پوشند
خردمند ترین افراد کسی است که در جستجوی خداوند است. و موفق ترین افراد هم کسی است که خداوند را یافته است
موفقیتهای بزرگ تنها در صورتی نصیب انسان میشود که از شروع های کوچک رازی باشد
معمولا بهترين نقطه براي شروع ، همان مكاني است كه الان در آن قرار داريد
وظيفه شما در زندگي تغيير دادن دنيا نيست وظيفه شما تغيير دادن خودتان است
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:14 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي بد نيست
بد ماييم که درآنيم
زندگي بودن و خواستن است ما نخواستيم و نبوديم زندگي آب روان است به دريا ما روانيم بدريا کي رسيم؟ خدا ندانيم زندگي شمع دل افروز جهان است ما جهانيم که پروانه آنيم زندگي باور شيرين زمان است ما زمانيم که يک لحظه نمانيم من ندانم زندگي از من چه مي خواهد دگر آنچه مي خواهد ز ما خود نگفت و ما ندانيم زندگي نسيم درياست که يک لحظه نماند ما نسيميم که در اين دريا نمانيم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:22 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سخن از جنس ابر های پنبه ای: حقیقت زندگی این است که همه ی انسانهایی را که با آنها در تماس هستیم شاد کنیم. دیپاک چوپرا پس قلبمان آرام نمی گیرد مگر وقتی که به او رو یمی آوریم. سنت آگوستین معنی تاریکی را نمی فهمد زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است. خردمند بودایی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:21 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
همين لحظه حاوي بهشت و دوزخ است
همه اش بستگي به تو دارد اگر تو خوش باشي ، شاد باشي ، اگر عاشق زندگي باشي و آن را محترم بداري و جشن بگيري در بهشت هستي ، اگر نتواني شادماني كني ، اگر چنان زنجيرهاي سنگيني برپا و دست داشته باشي كه نتواني با آهنگ زندگي به رقص در آيي ، آن وقت در دوزخ به سر مي بري . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:12 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
پـيام هايي از دالايي لاما :
براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن .
براي اداره كردن ديگران ، از قلبت. از هر آنچه كه داري لذت ببر ، به تمامي لذت ببر . هر جا كه هستي و از هر چه كه در دسترس است ، احساس سپاس و نيايش داشته باش . تو معنا و اهميت زندگي را خواهي شناخت ، و اين فيضي عظيم است . و آنگاه سپاسگزاري و حمد طلوع مي كند . آنگاه فقط هديه زندگاني كافي است تا با آن براي هميشه و هميشه راضي و خشنود باشي . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:8 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند. نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت. نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد. اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد. كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد. شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد. با اين ديوارها چه مي شود كرد؟ مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود توشه اي بر داشت و كند و كند. شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد.... مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد. گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار. این طرف حياط خانه ي خداست.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 18:47 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
" خداوند خود بهتر مي داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد ... " روزي تصميم گرفتم که ديگر همه چيز را رها کنم . شغلم را، دوستانم را ، زندگي ام را . به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟ جواب خدا مرا شگفت زده کرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني ؟ پاسخ دادم : بلي فرمودند : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم، به خوبي از آنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذاي کافي دادم. دير زماني نپاييد که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نکردم. در دومين سال سرخس ها بيشتر رشد کردند و زيبايي خيره کننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبو ها خبري نبود. من بامبوها را رها نکردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نکردند اما من باز از آنها قطع اميد نکردم . در سال پنجم جوانه کوچکي ازبامبو نمايان شد. درمقايسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از30 متررسيد. 5 سال طول کشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه کافي قوي شوند. ريشه هايي که بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي کرد. خداوند در ادامه فرمود : آيا مي داني در تمامي اين سال ها که تو درگير مبارزه با سختي ها و مشکلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحکم مي ساختي، من در تمامي اين مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن . بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل کمک مي کنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي کني و قد مي کشي! از او پرسيدم : من چقدر قد مي کشم؟ در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي کند ؟ جواب دادم هر چقدر که بتواند . گفت : تو نيز بايد رشد کني و قد بکشي ، هر اندازه که بتواني ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:44 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
ذهن ماباغچه است گل در آن باید کاشت گر نکاری گل من علف هرز در آن می روید زحمت کاشتن یک گل سرخ کمتر از بر داشتن هرزگی آن علف است گل بکاریم بیا ،تا مجال علف هرز فراهم نشود با گل آرایی ذهن ،نازنین ،آدم ،آدم بشود . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:54 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال. بنگرچگونه می افتی: چون برگی زرد یا چون سیبی سرخ ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:39 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 18:59 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
چون شيرين زبوني باهات دوستم!! مَن عَذُبَ لِسانُهُ كَثُرَ اِخوانُهُ (1)هر كه خوشزبان باشد، برادران و دوستانش زياد شوند.
هر كه مردمان را [به] نيكويى [سخن] گويد و به گِرد عثرات [و خطاهاي] ايشان نگردد، ايشان او را دوست گيرند و با او چون با برادران، زندگانى كنند. " گر زبانت خوش است، جملهي خلق در مــودّت بـرادران تـــواَنـد ور زبـانـت بـد اسـت ، در خـــــــانـه خصمِ جانِ تو، چاكران تواَند" 1- ميزان الحكمة ج 3 ص 2743
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:34 توسط فاطمه
|
|
||